بدون عنوان
٥شنبه شب عقد شیرین دختر خاله م بود.به خاطر فوت بابابزرگم نتونستم برم .از همین جا بازم بهش تبریک میگم. صبح جمعه من و ایلیا 2 تایی میخاستیم از جهرم بیایم شیراز.چشمتون روز بد نبینه.ایلیا کل اتوبوس رو گذاشته بود رو سرش.نذاشت هیچکی استراحت کنه.هر کلمه ای رو که بلد بود میگفت.از خودش می پرسید گاو چی میگه؟ما. سلام . خداحافظ (داسس) . نازی . اه .شکلات . خاله خلاصه هر کلمه ای که بلد بود تکرار میکرد. 2 تا دختر صندلی بغل نشسته بودند که خیلی باهات صحبت کردند.بهت شکلات دادند و نیم ساعت هم پیش اونا نشستی و هندز فری گذاشتن توی گوشت و توهم کیف کرده بودی. ...
نویسنده :
مامان ایلیا.
23:20






